تبليغاتX
دختر باران
تقصیر هوای ابریه یا خودم که برای دو نفر بلیط گرفتم  یا اتمام مهلت ثبت نام دانشگاه یا درس سنگین وحید  یا اقتصاد داغون اروپا یا  بیخوابی شبا یا کار هورمونا. 

یه دلیلی باید باشه...

خوب شد که یکی از دندونای علی داره در میاد. هنوز یه بهونه هایی هست انگار.

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:41 |
مهمون داره میاد برام. مامان رفته خونه مامان مهمون و یه چیزایی برده که برام بیارن.

 بعد سر حرف باز شده  و دلتنگی مادرانه سر باز زده و مادرم اشک ریخته...

خودش اینا رو نگفت برام. از صاحبخونه مهربون تعریف کرد و مهمون نوازیش. نمیخواد بدونم که چه دلتنگه.

چقدر غصه دارش کردم با این مهاجرتم :( 

+ نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:15 |
چقدر از چیدمان فروشگاه های خودمون خوشم میومد. اجناس حراجی رو میذاشتن یه کنار و معمولا در بهترین دسترسی . طالب بودی میخریدی نبودی میرفتی. خلاص. اینجا مثل پیدا کردن گنج میمونه بدون نقشه. معمولا اجناس حراج شده رو در دورترین نقطه از ورودی قرار میدن و یه جاهایی حتی میخوام بگم قایمش میکنن. و اگه مثل من طالب باشی باید مغازه اشون رو زیر و رو کنی تازه گنج هم که مال تو قصه هاست... 

کجا رفت احترام به وقت مشتری آخه؟

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:8 |
تهران که بودم هروقت صبحا خستگی تو تنم مونده بود و خواب شبانگاهی هیچ تاثیری تو حس صبحم نداشت، همه رو مینداختم گردن آلودگی هوا و دی اکسید و منو کسید کربن و سرب و ...و خودم رو توجیه میکردم.

الان دارم دنبال یه تئوری جدید میگردم.

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:6 |
با طاهره خاله بازی میکنیم. در این حد که دیگه  پوست خربزه هامون رو هم که جمع میکنیم، با علی میریم میدیم به بز و گوسفندای پارک نزدیک خونه اونا که دریا هم بیاد پایین و یک ساعتی باهم باشیم.

+ نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 3:4 |
امیدوارم زودتر دست بردارم از این اکتشاف و  نو آوری و نو آموزی در آشپزی و برگردم سر همون خط قبلی...


+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:56 |
کلاس دوم بودم.  اون روزا خاله ام عقد کرده بود و دنبال خونه میگشت. یه بار با مامان تو کوچه پس کوچه های پشت خونه که در ضمن مسیر هر روزه مدرسه ام هم بود، داشتیم براشون خونه های خالی رو رصد میکردیم که مامان یه خونه رو پیدا کرد. زنگ  صاحبخونه رو  رو زدیم و خانوم خونه اومد دم در و رفتیم و خونه رو دیدیم و قیمتش رو پرسیدیم. همه چی خوب بود به نظر مامان. 

برا همین با خاله تماس گرفت و با جناب داماد اومدن که برن خونه رو ببینن. نمیدونم چرا منو همراهشون کرد، شاید هم چون خیلی به خونه نزدیک بود و مطمئن بود که میتونم ببرمشون. ولی نتونستم. یک ساعتی تو کوچه ها گشتیم. همه خونه ها به نظرم همون میومد. گریه ام گرفته بود و داشتم از خجالت و دلهره میمردم و قلبم به شدت تند تند میزد عرق کرده بودم و حس غش کردن بهم دست داده بود. این خاله کوچیکه هم که خاله پر حوصله ای نبود شاکی شده بود و غر میزد که چطور یادت رفته مگه همین الان از اونجا بر  نگشتین و ...  بعد در حالیکه تو اون سن داشتم یکی از بزرگترین سرشکستگی هام رو تجربه میکردم درب و داغون به خونه برگشتیم.  

خلاصه که یکی از خاطرات تلخ کودکیم اون روزه. حالا  نه که اون خاطره زیادی تلخ باشه مشکل اینه که این داستان همچنان ادامه داره و هر بار که یهو مسیر رو گم میکنم و  سرگردون میشم، دوباره میشم همون دخترک مستاصل 8 ساله که داره تو کوچه پس کوچه هایی که باید مثل کف دستش بلد باشه دنبال یه خونه مسخره میگرده  و پیداش نمیکنه و اگه یه موجود غر غرو هم باهام باشه تاریخ با بی رحمی و با شدت و حدت هر چه بیشتر برام تکرار میشه.

+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:39 |
پسرم امیدوارم برسه اون  روزی که پدر بشی. 

 اون وقت اگه یه روز گرم و آفتابی دلت غنج میرفت که پسرت رو ببری بگردونی و هزاران فکر و خیال برای خوش گذروندنش رو تو سرت میپروندی و بعد یه کار کوفتی داشتی که نمیذاشت این کار و بکنی و دلت گرفت و پسرت هم هی به سرت غر زد و با اون زبون شیرین بچگونه اش بردت به محکمه و بی قاضی و شاهد محکومت کرد و غصه دار نشست یه گوشه... 

یاد پدر و مادر خودت بیافت.


+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:49 |
اونی که یه شیر رو از وسط سه رنگ برداشت و جاش الله گذاشت به این فک میکرد که چه تفرقه ای میندازه بین یه ملت؟

+ نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 20:59 |
1- وحید داره رو شهر بم کار میکنه... ماجراهای بعد از زلزله . هر چند وقتی آه از نهادش در میاد از کمبود آمار و ارقام و نقشه و هزار چیز دیگه...

2- دارم کلاس داچ میرم.  اسمش کلاس زبانه ولی  کلی مسایل و مشکلات اجتماعی و تربیتی و اقتصادی و بهداشتی و... رو توش مطرح میکنن و در موردش حرف میزنن چیزایی که به ما مادرا خیلی مربوط میشه. دیروز معلممون یه روزنامه آورده بود که توش نوشته بود آمار گرفتن که تو هلند 200 هزار بچه لوس وجود داره حالا دارن برای خانواده ها خصوصا مادرا برنامه ریزی میکنن و کلاس و جلسه آموزشی میذارن که این مشکل رو حل کنن. 


+ نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 17:18 |