تبليغاتX
دختر باران
وایسادم تو فرودگاه و دارم با تعجب پرواز قیمت یورو رو تماشا میکنم... 

لامذهب داره دیوار صوتی رو میشکنه با این سرعت.

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه سوم بهمن 1390 و ساعت 17:3 |
چند وقت پیش یه مطلب نوشته بودم در مورد اون دختری که اومده بود تو هوای ناجور از من درمورد جنگ میپرسید. همون موقع میون حرفاش ازم پرسید که کجایی هستی و گفتم ایرانی. بعد گفت که چه خوب ما تو گروهمون یه سری هستن که فارسی یاد گرفتن تا بتونن با ایرانی ها بهتر صحبت کنند اگه مایل باشی بیان و در همین موارد و موارد دیگه باهات حرف بزنن. تو دلم گفتم ای ول طرف میاد دو کلوم اون فارسی حرف میزنه و دو کلوم هم داچ خلاصه به یه دردی شاید بخوره اومدنش. این شد که قبول کردم و قرار شد یکی دو ماه دیگه بیاد.  

هفته پیش اومدن بی خبر گفتم حالا چی میخواین بگین و واسه چی میخواین بیاین؟ گفتن میخوایم در مورد خدای یکتا باهات حرف بزنیم و نقش اعتقاد به خدا تو زندگی.  گفتم بابا من مسلومونم خیلی هم اهلش نیستم حال ندارم  وقت ندارم خلاصه هر کار کردم بپیچونمشون نشد که نشد. این فرهنگ تعارفی بودن ایرانی رو هنوز دارم و کاریش هم نمیشه کرد. قبول کردم به ناچار. یه مجله هم دادن دستم که توش در مورد خوبی بچه داشتن و اعتقاد داشتن به خدا و این حرفا نوشته بود به فارسی.

امروز اومده بودند با دو تا کوله کتاب. انواع کتابهای مقدسشون. ده سال بود که فارسی یاد گرفته بودن برای رسیدن به هدفشون. خونه به خونه ایرانی ها و افغانی ها رو رصد میکردن و میرفتن سراغشون. گفتن که زمان خاتمی هم به ایران اومدن و اونجا هم برنامه اشون رو دنبال کردن وکلی به مردم کمک کردن که جواب سوالاشون رو بگیرن. میخواستن منو به آرامش روحی برسونن و جواب سوالایی که تو زندگی ممکنه داشته باشم رو بهم بدن. یه جورایی گل و بلبل شروع کردن به حرف زدن و از خدا و هدف خلقت و  اون چیزایی که تو کتاب دینی ها خونده بودیم رو با لهجه بهم تحویل دادن و بعد یه کم از دین من سوال کردن. خوب منم که دل خوشی از احکام اسلام ندارم بعد کم کم دستشون رو شد که میخوان منو به دین مبین مسیحیت دعوت کنن. اولش باورم نمیشد که ته حرفاشون میتونه این باشه گمونم میخواستن یه هفت هشت جلسه دیگه بیان که حسابی من رو مشتاق کنن ولی خوب من یه کم قضیه رو شتاب دادم . بعد دیگه کم کم شروع کردن. هی کتابهای مقدسشون و به زبان فارسی در میاوردن و با افتخار آیاتشون رو نشون میدادن  و میخواستن ثابت کنن که قران میتونه تحریف شده باشه و این کتاب اوناست که خیلی باحاله دلیلشون هم شنیدنی بود این که تو کتابهای قبلی اسم خدا یا هو بوده ولی تو قران یه اسم دیگه است و اینکه تو قران شما روز معاد جسم هم برانگیخته میشه  و لی این تو کتابای قبلی نیست و چند تا  دلیل دندان شکن دیگه!

واقعا خنده ام گرفته بود ازماجرا بعد که دیدم ول کن  نیستن یه کم زدم تو پوزشون که بابا این که میگی که تو قران ما هم هست باور نمیکردن چند تا آیه قران  خوندم براشون، نشد که نشد هی یه مشت آیه کتاب مقدس میدادن دستم که جان من مرگ من اینو هم بخون ببین چه باحاله  چه جالبه و باز من از قران میگفتم  که همینو میگه و تهش هم گفتم آخه مگه کله خر خوردم که بیام حالا که اینو بیخیال شدم برم سراغ یکی دیگه. باز ول نکردن.  یعنی دیگه وایساده بودن که هر جور شده من جواب سوالام و بگیرم به کمک اونا!!!!!!این شد که شدم مثل خودشون تو چشاشون نگا کردم و گفتم ببین آبجی  نظرت برام محترمه ولی اونی که دنبالشی من نیستم. من این حرفا رو خوندم، یه زمانی هم با جون و دل اعتقاد داشتم، حالا هم دیگه اینکاره نیستم نمیخوام هم بشم برو به سلامت.

هفت هشت تا کتابی رو که زیر نکات مهمشون خط کشیده بودن و داشتن به زور قالب میکردن به من که بخونم و بعد 10 روز دیگه با ماشین  بیان دنبالم ببرنم روتردام جلسه کذاییشون تا با هموطنام که همه یا مسیحی شدن یا دارن میشن آشنا بشم و جواب سوالای نداشته ام رو بگیرم رو و هم گذاشتم تو کیفشون که دیگه بر نگردن.

از آشناییم خوشحال شدن  و رفتن...

اینم از امروز ما

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 2:18 |
یکی از کارای سخت روزگار اینه که برای قشری طراحی کنی که ازشون بیزاری. همون قشری که  قدرت و سرمایه تو دستشونه و هر غلطی که دلشون میخواد میکنن و الان هر چی کار هست و پروژه، اینان که کارفرماشن.

نمیشد یه مجتمع طراحی کنم برای پزشکا، معلما، کارمندای اداره ی پست، برای دانشجوا، برای باز نشسته ها، برای هر قشری به جز این قشر انگل اجتماع...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 0:40 |
رفتم آرایشگاه و با کمال شرمندگی از عملکرد سران کشورم عذر خواهی کردم...

آرایشگر اهل سوریه بود.

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 18:28 |
دیروز مدرسه علی جشن بود. نامه داده بودند که به اندازه پنج تا بچه غذا آماده کنین و بفرستین. به بچه ها هم گفته بودند که لباسای خوبتون و بپوشین و تمیز و مرتب بیاین. از جند روز قبل هم تدارک این جشن رو با کمک بچه ها میدیدن. 

علی سفارش عدس پلو با کشمش داده بود. حسابی به سر و وضعیش رسید و به قول خودش کول شد . وقتی رسیدیم چراغای کلاس رو خاموش کرده بودن و رو میزا کلی شمع روشن کرده بودن که توی جاشمعی هایی بود که با هم درست کرده بودند و کلی تزیینات با مزه دیگه. میزا رو خیلی شیک چیده بودند و موسیقی آروم گذاشته بودن و هر بچه ای که میرسید معلما  با شوخی و خنده میبردنش توی کلاس. 

یه بچه هم اومد و با کلی خجالت گفت که غذا نیاورده. معلمشون بغلش کردو گفت که مهم نیست مهم اینه که تو اومدی و غذا به اندازه کافی هست.

چند تایی عکس گرفتم و رفتم. 

وقتی برگشتم صدای موسیقی بلند بود و بچه ها در حال رقص و پایکوبی از پایین پنجره دیده میشدن. کلی با هم رقصیده بودن که البته معلمشون هم کم نذاشته بود تو رقص. از غذاهای مختلف خورده بودن و  بازی کرده بودن و خوش گذرونده بودن.

خلاصه تنهایی شب یلدا رو حس نکرد دیشب.

+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 23:28 |
صبح که داشت حاضر میشد بارونی به کار نبود. تقریبا 5 دقیقه بعد از اینکه که از خونه درومد بارون هم نم نم شروع شد. فکر کردم خوبه تا برسه مدرسه زیاد خیس نمیشه. بعد شروع شد به تند شدن.

نشسته بودم پای کامپیوتر و با اینکه از صدای شر شر بارون لذت میبردم هی تو دلم خدا خدا میکردم که ده دقیقه بند بیاد وقتی که میخواد برگرده. بند نیومد و  مدام تند و تندتر شد و با همون سرعت هم دست و پای من سست و سست تر میشد. 

-که چی؟ فوقش خیس میشه یه کم. حقشه دفعه بعد شلوار بارونیش رو هم میپوشه. دفعه بعد دیگه چکمه میپوشه و غر نمیزنه. اصلا این همه آدم زیر بارون به این قشنگی چی کار میکنن خوب...

ولی فکر اینکه خودم چقدر جای گرم و راحتی نشستم و دارم بی درد سر کار میکنم اذیتم میکنه. 

 بعد فکر میکنم به مادرایی که بچه هاشون و میفرستادن جبهه. چی میکشیدن بیچاره ها تموم اون لحظه هایی که تو خونه نشسته بودن و زندگی میکردن و نمیدونستن که بچه هاشون  گرسنه اند یا سیر، زنده ان یا مرده، زخمی اند یا اسیر...

ببار آسمون... هر چقدر که میخوای تند و سرد ولی  آتیش جنگ رو هم نذار که روشن بشه.

+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 17:41 |
شبهایی که از چهار، چهار و نیم در میزنند و شروع میشوند و تا هشت فردا ادامه میابند هم صحبت میخواهند.

شبهای طولانی و تنها، سرد سردند.

+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه دهم آذر 1390 و ساعت 20:6 |
دیروز ساعت شش- هفت بعد از ظهر زنگ در  بالا به صدا درومد. زنگی که در دیار غربت هر دو هزار سال یک بار به صدا در میاد. این اتفاق فرخنده رو  به فال نیک گرفتیم و به طمع گرفتن آش نذری از همسایه ای چیزی در رو باز کردیم.

طرف از شهرداری اومده بود. کلی خودش رو معرفی کرد و گفت که خونه به خونه میره و سگها و وضعیتشون رو چک میکنه! ما هم که بی سگ! 

چند وقت پیش هم باز یکی دیگه اومده بود. این بار از پایین زنگ میزد. گفت که از طرف یه جای عجیبی که اسمش یادم نمونده اومده و  میخواد بدونه که من با جنگ بین کشورا موافقم یا نه؟ و نظر بقیه خانواده ام چیه ؟ اصلا چرا موافق یا مخالفیم؟ منم مخالف بودم  یعنی خانواده شدید ضد جنگ بودیم و من به اطلاعش رسوندم. 

کلی تشکر کرد و رفت!

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 16:23 |
بعد از چند روز ابری و هوای سنگین از مه غلیظ، امروز ناگهان آفتاب شد. از اون مدل هواهای آفتابی دو نفره ای که اینجا تو هلند کیمیاست اونم تو این فصل. بعد برای حال دادن به گلدونای آفتاب ندیده  خوشگلم پرده ها رو کامل کنار زدم که حال کنن. یه نیم ساعتی هم با چشمان تنگ شده و دست سایه بون شده  بر پیشانی  به کامپیوتر خیره شدم و چیزی ندیدم. نتیجه این شد که پرده ها رو کشیدم و با خودم گفتم بهتره که اینا از پشت پرده آفتاب و ببینن در عوض منم کور نشم....

اینجوریاست وقتی دیکتاتور درون فرمون و دست میگیره. 

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 17:5 |
جوجه های مرغ دریایی از تخم درومدن. این روزا جمعیتشون یهو چند برابر شده و دریاچه پر از نقطه های سفید کوچیک و بزرگه که پشت مه صبحگاهی دیده میشه.

+ نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 17:38 |